چرا نباید زندگی را در کار خلاصه کرد؟

حدود یک سوم زندگی ما به کار کردن اختصاص دارد و مدت زمان زیادی هم برای ورود به دنیای کار آماده می شویم. به لحاظ تاریخی، کسی کار را برای معنا بخشیدن و هدفمند کردن زندگی در نظر نمی گرفت. انسان ها صرفاً کار می کردند تا گرسنه نمانند. معنا و هدف در زندگی از منابع دیگری مثل هنر، دین یا علم تأمین می شد. حتی صد سال قبل هم به ندرت می دیدیم کسی از سر کار به خانه برگردد و به همسرش شکایت کند که بی هدف کار می کند. دنیای مدرن اما مفهوم جدیدی به کار بخشید و افراد را وادار کرد که معنای زندگی خود را در کار جستجو کنند.

ریشه های فرهنگ غرق شدن در کار به کمتر از ۳۰ سال قبل بر می گردد

اینکه کارمند باید تمام و کمال در سر کار حاضر شود و «خودش» باشد، ایده نسبتاً جدیدیست و ریشه های آن را می توان حدود ۳۰ سال قبل در آثار «ویلیام کان» دید. او معتقد بود کارمندان از نظر میزان همسانی با پرسونای کاری با یکدیگر تفاوت دارند. بعضی، کار را صرفاً به عنوان یک شغل می بینند که طی ساعات مشخصی انجام می شود. این افراد «خود واقعی» را سر کار نمی آورند. کار فقط بخشی از هویت آنها را تشکیل می دهد و تصور آنها از خود، روی عناوین اجتماعی دیگر مثل مادر، همسر، آمریکایی، مسیحی، کاپیتان تیم فوتبال و غیره بنا شده است.

افراد دیگری هم هستند که از نظر روانی، فاصله بسیار کمی با پرسونای کاری خود دارند و کار را بخش جداناپذیر از هویت خود می بینند. آنها فقط سر کار نمی آیند، بلکه در کار خود غرق می شوند و ارتباط روحی با آن برقرار می کنند؛ همان خوره هایی که شرکت های بزرگ تکنولوژی همیشه به دنبالش بوده اند.

این روزها به همه توصیه می شود که در محیط کار، خودشان باشند، یعنی همان چیزی که در واقعیت هستند. این طرز فکر، احساس گناه را در بعضی کارکنان به وجود می آورد؛ همان کارکنانی که نمی توانند با پرسونای کاری خود همانند شوند. آیا همه باید در کار خود غرق شوند؟ آیا همه باید خود واقعیشان را سر کار بیاورند و تمام هویت و شخصیت خود را به همکاران و رئیس نشان دهند؟ پاسخ، قطعاً منفیست.

به عقیده دکتر توماس کامورو پرموزیک، استاد کالج لندن و دانشگاه کلمبیا، بهتر است زندگی خود را در کار خلاصه نکنید. با این کار، می توانید شرایط منفی کار را بهتر مدیریت نمایید.

خلاصه کردن زندگی در کار، احتمال ناامیدی را افزایش می دهد

اگر شغل شما ابعاد واقعی و اصلی شخصیتتان را در بر می گیرد، شاید بهتر باشد در این زمینه تجدید نظر کنید. در این حالت اگر ارتقاء شغلی شامل حال شما نشود، پاداش نگیرید، یا بازخورد مثبتی از همکاران دریافت نکنید، احساس بسیار بدتری خواهید داشت. شاید اگر کار شما تمام زندگیتان را در بر نگیرد، انگیزه کمتری هم برای موفقیت داشته باشید ولی زندگی فقط کار نیست، پس چه اهمیتی دارد؟

واضح است که تمام افراد به کارهای هدفمند و معنادار مشغول نیستند. اگر افراد انتظارات کمتری در این زمینه داشته باشند، رضایت آنها بالاتر می رود، کمتر شکایت می کنند و کمتر به دنبال تغییر شغل می گردند.

از آنجا که مدیران نقش محوری را در افزایش مشارکت کارکنان ایفا می کنند و می خواهند محیط کار را به فضایی معنادار و هدفمند تبدیل نمایند، باید این موضوع را در نظر بگیرند که شاید تمام کارمندان چنینی احساسی نسبت به کار خود نداشته باشند. حتی اگر فرهنگ سازمانی کامل و درگیر کننده ای در شرکت ایجاد شود، باز هم برای بعضی ها، شغل فقط شغل است. این دسته از کارکنان، کار را به عنوان بخش محوری زندگی خود نمی دانند ولی با این حال، از هیچ تلاشی برای انجام وظایف خود دریغ نمی کنند.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید