مرا به خانه ببر… | نقد و بررسی قسمت آخر بازی The Walking Dead Season Finale

پس از تعطیلی استودیوی Telltale Games، همه ی طرفداران مجموعه را نوعی ترس و ناامیدی فرا گرفت که دیگر The Walking Deadای در کار نباشد و ۱۷ قسمت گذشته ناتمام بماند. شانس آوردیم و استودیوی تازه تاسیس Skybound Games فرا رسید و ساخت دو قسمت آخر را به عهده گرفت و در قسمت قبلی هم ثابت کرد که سازنده ی قَدَری است و میراث Telltale به دست آدم های لایقی افتاده است. فکر نکنم این بازی نیازی به توضیحات طولانی داشته باشد، چون هر کسی که بازی های کامپیوتری را کمی دنبال کند، از سال ۲۰۱۲ تا حالا حتماً نام این مجموعه به گوشش خورده است. فصل اول The Walking Dead توانست عنوان بهترین بازی سال را از دید برخی منتقدین از آن خود کند و شرکت Telltale سبکی را پایه گذاری کرد که نه تنها شامل خود بازی می شد، بلکه نحوه ی عرضه ی بازی را هم در بر می گرفت. انتشار اپیزودیک بازی ها چیزی بود که ۶،۷ سال پیش زیاد رایج نبود و بازی های بسیار اندکی بودند که اپیزودیک عرضه می شدند، اما بعدها دیدیدم بازی هایی مانند Hitman هم این شیوه را پیش گرفتند و برای بازی های ماجرایی دیگر مانند Life is Strange و The Council هم این شیوه ی عرضه به یک نُرم تبدیل شد. سبک خود بازی هم چیزی بود که از همان موقع تحسین بسیاری را برانگیخت و در مقابل صدای خیلی ها را هم درآورد. در کل بازی های The Walking Dead و به طور کلی تر شرکت Telltale تمرکز ویژه ای روی روایت داستان دارند و گیم پلی آن ها کاملاً در خدمت داستان است. اگر داستان یک قسمت ضعیف باشد، گیم پلی آن هم به چشم نمی آید و اگر داستان قوی باشد، از گیم پلی هم لذت خواهید برد. به روایتی دیگر داستان و گیم پلی طوری در هم تنیده شده اند که در بازی های اندکی مشابهش را دیده ایم.

قسمت آخر از فصل آخر… با نقد و بررسی The Walking Dead Season Finale Episode 4: Take Us Back همراه گیمفا باشید!

و اما…

اما این آخر ماجراست. پایان هفت سال ماجرای ما با کلمنتیانی که خودمان او را از کودکی بزرگ کردیم، با انسان های مختلفی همسفر شدیم، دوست شدیم، عاشق شدیم، امیدوار شدیم، برای زنده ماندن جنگیدیم اما همه شان را در یک چشم به هم زدن از دست دادیم. دوباره از صفر شروع کردیم، در میان جنگل ها، در برف، خاک، جنگل و خرابه های که یک روز در آن ها زندگی جریان داشت و وقتی ما آن ها را پیدا کردیم فقط بوی مرگ می دادند قدم زدیم. رفتیم و رفتیم و در طول چهار فصل بلند یک چیز را خوب فهمیدیم و آن اینکه خطرناک ترین و ترسناک ترین موجودات انسان ها هستند، نه لشکری از زامبی های گرسنه. یاد گرفتیم تا وقتی اتحاد باشد زندگی هست و درست در هنگامی که منافع شخصی ترجیح داده می شوند همه چیز از هم می پاشد، همه چیز. یاد گرفتیم برای برخی از تصمیم ها فقط چند ثانیه فرصت داریم و باید بهای تصمیمات‌مان را بپردازیم و این بها گاهی اوقات خیلی سنگین است. یاد گرفتیم با از دست دادن کنار بیاییم، و این آخر همه این ماجراهاست… .

اگر لیلی را در قسمت قبل زنده گذاشته باشید، با چنین صحنه ای روبرو خواهید شد. او قطعاً بدترین آدم بد سری و خبیث ترین آن ها بود.

هشدار: در این مقاله هیچ نکته ی کلیدی از داستان قسمت آخر اسپویل نشده ولی اسپویلرهایی از سه قسمت گذشته وجود دارد.

داستان بازی دقیقاً از نقطه ای شروع می شود که قسمت گذشته تمام شد. پس از اینکه در قسمت سوم تصمیم می گیرید با زندگی لیلی چه کنید، کشتی منفجر می شود و باید از آن فرار کنید. از همان صحنه ی ابتدایی بازی که کلاه معروف کلمنتاین که کِنی به او داده بود داخل آب می افتد، به این پی خواهید برد که این قسمت قرار نیست با شما مهربان باشد، دقیقاً مانند ۱۸ قسمت قبل که با شما مهربان نبودند. احتمالاً می توانید حدس بزنید پس از اینکه زامبی ها را به کمک جیمز به لب ساحل آوردید، باید انتظار کلی سکانس دکمه زنی داشته باشید. پس از فرار از کشتی آتش گرفته است که داستان بازی تازه آغاز می شود و تصمیم های قسمت گذشته خودشان را نشان می دهند. نکته ی قابل توجه در مورد انتخاب های شماست که خیلی بیشتر در پایان بازی تاثیر خواهند گذاشت. در بازی های گذشته بیشتر به این شکل بود که بازی شما را در مقابل دوراهی های سختی قرار می داد و پس از هر انتخاب کلی عذاب وجدان می گرفتید و تا آخر آن قسمت خودخوری می کردید که کاش آن یکی را انتخاب می کردم، اما اگر همان قسمت را با انتخاب های آلترناتیو پیش می بردید، نهایتاً تغییر خاصی در داستان صورت نمی گرفت و این، ناامیدکننده ترین موضوع در مورد The Walking Dead بود. می توانم بگویم در این قسمت بخش عظیمی از انتخاب ها بر عهده ی شما خواهد بود و کسانی که انتخاب های مختلفی در این قسمت و قسمت گذشته داشته اند، دو خط داستانی متفاوت را تجربه خواهند کرد. البته نه آنقدر متفاوت که نمونه اش را در بازی هایی مانند The Witcher 3 و ساخته های دیوید کیج دیده اید، ولی تا حد خوبی این تصمیم های شماست که تعیین می کند دست آخر چه کسانی از اعضای مدرسه ی اریکسون زنده بمانند و چه کسانی نه.

این شاید مهم ترین انتخاب بازی است. AJ کودکی مصمم است و شرایط او را کاملاً متفاوت بار آورده.

همچنین قسمت چهارم جایی است که نتیجه ی درس هایی که تا به اینجا به AJ داده اید را به وضوح مشاهده خواهید کرد؛ در واقع اولین تصمیم مهم شما در این قسمت هم جایی است که باید انتخاب کنید می توانید به AJ و تصمیماتش اشاره کنید یا نه. AJای که در طول سه قسمت گذشته خیلی دوست داشتنی و بچگانه رفتار نکرده و همواره کارهایش شما را به تعجب واداشته است. اما داستان از میانه های این قسمت به اوج خود می رسد. اگر در فصل ۱ و ۲ گریه کرده اید، هنگام تجربه ی قسمت چهارم هم یک جعبه دستمال کاغذی بغل دستتان بگذارید، چون The Walking Dead هنوز هم بلد است با صحنه های تراژدیکش به مغز استخوان شما نفوذ کند و شما را بگریاند. به جرئت می توانم بگویم در طول این قسمت که کمی هم کوتاه تر از قسمت های پیشین است، حالات صورت تان ثابت نخواهد ماند و مانند چرخ و فلک، یک لحظه در غمگین ترین حالت تان خواهید بود و لحظه ای دیگر در خوشحال ترین.

شخصیت پردازی در این قسمت به مرحله ی بهره برداری رسیده و دیگر با هیچ کدام از شخصیت ها بیشتر از این آشنا نخواهید شد، فقط نتیجه ی تعاملات تان با آن ها را مشاهده خواهید کرد. البته به جز کلمنتاین. در این قسمت روی دیگری از کلمنتاین را خواهید دید که در طول ۱۸ قسمت گذشته ندیده اید. گویا سازندگان تا اینجای کار صبر کرده اند تا ۱۰۰% شخصیت او را برایتان روشن کنند. اگر تا به حال کلمنتاین را اندازه ی لی دوست نداشتید، در این قسمت احتمالاًً نظرتان عوض خواهد شد. شخصیت دیگری که در این قسمت نقشی اساسی دارد مینروا (Minerva) است که صداگذاری او بسیار عالی کار شده و جنون را در لحن این کاراکتر حس خواهید کرد. همچنین در این قسمت حس خواهید کرد تصمیمات AJ سنگین تر شده اند و به نوعی او نتیجه ی کارهای شماست که اکنون مستقل تر از گذشته شده و تصمیماتش تعیین کننده خواهد بود.

مینروا… مینروای لعنتی!

تنها نکته ی منفی این قسمت کوتاه بودن آن است. به نظرم یک ساعت و نیم زمان بازی برای قسمتی که ۷ سال منتظرش بودیم کافی نیست. البته چیزی نیست که در این قسمت از قلم افتاده باشد و پایان بندی آن برای یک بازی Walking Dead کاملاً راضی کننده است، اما به وضوح این قسمت پتانسیل طولانی تر بودن را داشت و می توانست به یک شاهکار تمام عیار تبدیل شود. همانطور که گفتم کل طول قسمت در حال تجربه ی احساسات مختلف هستید و کاش می شد روایت کمی با حوصله تر پیش برود تا وقتی به نقطه ی پایانی می رسیم، بیشتر در بازی غوطه ور شده باشیم، اما متاسفانه این اتفاق فقط وقتی می افتد که قسمت سوم و چهارم بازی را پشت سر هم بازی کنید، چون به نظرم این دو قسمت در واقع محتوای یک قسمت بوده اند که به دو نیم تقسیم شده اند و این کمی به بازی آسیب رسانده است. البته باز هم می گویم، این پایان واقعاً عالی است و اتفاقات غیرمنتظره ی زیادی در انتظار شماست، اما پتانسیل بازی بیشتر از این هم بود.

لحظه ای برای هضم همه ی اتفاق های افتاده…

در این قسمت دو سکانس طولانی درگیری با زامبی ها وجود دارد که به لطف سیستم مبارزات اصلاح شده بسیار لذت بخش تر شده اند. هدف گیری و شلیک از مواردی است که در این نسخه کمی راحت تر شده و به شکل آزادانه تری از تیر و کمان مارلون استفاده خواهید کرد. اما مشکلات حرکت دوربین همچنان وجود دارد، سرعت دوربین کمی زیاد است و شخصاً هر بار مجبور به کاهش آن به حداقل می شوم. البته به نظر می رسد Telltale و سپس اسکای باند این کار را به خاطر انتقال استرس لحظات سخت انجام داده اند که به هر حال انتخاب خیلی خوبی نیست. سکانس های دکمه زنی بخصوص در یکی دو جای بازی به جذابیت خود باقی مانده اند و این بار انتخاب های کمی هست که شما را در دوراهی خیلی سختی قرار دهد. همین موضوع، تمرکز را روی همان چند سکانسی که هستند بیشتر خواهد کرد و این موضوع به نفع داستان بازی است. در قسمت چهارم Easter Egg هایی نیز وجود دارد که برایم جالب بودند، سفری که در یکی از قسمت های بازی به فصل گذشته می کنیم خیلی جالب و غیرمنتظره کار شده و با اینکه فصل سوم اندازه ی دو فصل اول جالب نبود، اما باز هم اتفاقات قدیمی و حس نوستالژی را در ذهن شما زنده خواهد کرد. در برخی جاهای بازی همچنان وقتی صحنه شلوغ می شود افت فریم وجود خواهد داشت و صدا گاهی اوقات گیر می کند که می توان با کمی ارفاق آن را نادیده گرفت، چون تاثیر بسزایی در لذت شما از بازی نخواهند گذاشت.

این چهره را به خاطر دارید؟!

درباره ی گرافیک و طراحی هنری بازی در نقد قسمت های پیشین با شما بیشتر صحبت شده و باید بگویم تغییری که فصل چهارم The Walking Dead نسبت به فصل سه داشت واقعاً بزرگ بود. تغییرات حالات چهره و سایه و نورپردازی پیشرفت چشمگیری داشتند، همچنین زاویه ی دوربین که در هنگام مبارزات روی شانه ی شما می آمد تحسین برانگیز بود و جای تاسف است که این فصل آخر است (یا شاید هم نباشد! اسکای باند توییت های مشکوکی درباره ی ادامه ی بازی می زند که احتمال وجود فرنچایز یا حداقل یک DLC جدید را زنده نگه می دارد). صداپیشگان کار خود را عالی انجام داده اند، مخصوصاً صدای کاراکتر مینروا با اینکه نقش کوتاهی در داستان دارد واقعاً حس این کاراکتر را منتقل می کند، صدای خانم ملیسا هاچیسون هم که فوق العاده است و می بینید کلمنتاین کوچولوی شما که فصل اول با “!Lee” گفتنش لبخند به لب شما می نشاند، الآن مانند خود لی روی دوست کوچکش AJ لقب گذاشته و وقتی می گوید “What ya doin’ there goofball” متوجه گذر زمان می شوید و نهایی بودن این قسمت توی صورت تان می خورد.

اریکسون شما در پایان چه شکلی خواهد بود؟

در آخر باید بگویم اگر این سری را تجربه نکرده اید، فقط یک بازی ماجرایی خوب را از دست نداده اید، بلکه خودتان را از شنیدن یکی از بهترین داستان های عمرتان محروم کرده اید. شرکت Telltale یک چیزی را خیلی خوب بلد بود و آن چیز روایت بی نظیر یک داستان بود. Telltale ثابت کرد بازی های کامپیوتری خیلی خیلی جدی تر از چیزی هستند که حتی گیمرهای دوآتشه فکر می کنند، و نشان داد صفت «هنر هشتم» برازنده ی این صنعت است. این بازی با ما کاری کرد که برای اولین بار از تصمیم گیری هایمان اینقدر پشیمان شویم و به هیچ وجه حس نکنیم «بازیه دیگه، حالا این تصمیم نشد اون یکی تصمیم!». این بازی قشری را گریاند که گریاندنشان کار راحتی نیست و نیز قشری را پس از هر صحنه انگشت به دهان گذاشت که همه چیز را دیده اند و متعجب کردن آن ها کار هر کسی نیست. فقط کسانی که این عنوان را بازی کرده اند این حس را درک خواهند کرد؛ لطفی در حق خود بکنید و شما هم به این خانواده بپیوندید.

مرسی Telltale، مرسی اسکای باند.

هفت سال داستان سرایی بی نظیر اینجا به پایان می رسد.

خداحافظ واکینگ دد، خداحافظ کلمنتاین…  .

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید